یکشنبه7اردیبهشت93
سلام به همه دوستان و دخترک خودم که اینروزا خیلی مامانی شو اذیت می کنه. نمیدونم چرا بعضی از روزا که از مهد تحویلش می گیرم قاط میزنه. دیروز که تو خونه برنامه ای بود برای خودش.بابا رضا هم که این شب ها همش دیر میاد.دیشب که قیافه م رو دیده بود فهمید که چقدر برام سخته. هم شرایطم و هم این دخترک ما و هم کارهای خونه...بگذریم.
دوهفته پیش یه سفر دو روزه رفتیم شمال. سفری که نمیدونم ولی خاطراتی در ذهنم حک شد که امیدوارم به زودی کمرنگ بشه. وگرنه حالا حالاها باید ذهنم درگیر باشه. یه بعدازظهر آویسا رو بردیم کنار دریا و کمی شن بازی کرد. شبش عروسی و شیطنت های بی حد آویسا که کنترلش برام سخت بود و اونم بین من و بابا در رفت و آمد. سوره نصر خیلی بامزه می خونه و تا کسی می خواد براش شعر بخونه دامن دامن فروردین صف اول شعرهاشه.


دیروز قرار بود خاله عاطفه به اتفاق راشین کوچولو بیان خونمون. اولش که بهش گفتم. گفت:من آرشیدا دوست دارم. راشین دوست ندارم. نیان خونمون و ....غروب رو به من:مامانی! چرا راشین نیومد؟ فردا میان دخترم. "آخه چرا نمیان. من راشین می خوام آخه دلم برایش خیییلی تنگ شده" منو بگو
اینم عکس دخترک در مهد قبل شروع سال جدید...





یکشنبه7اردیبهشت93
